پنجشنبه, ۳ خرداد, ۱۳۹۸

ما بچه‌هایمان را مدرسه نمی‌فرستیم که وقتی بزرگ شوند دانشگاه بروند، نابغه شوند یا پولدار شوند. ما بچه‌هایمان را مدرسه نمی‌فرستیم که وقت‌های خالی‌شان را پُر کنیم چون فرصت نگهداری‌شان را نداریم! یا مدرسه نمی‌فرستیم‌شان تا در مدرسه باادب شوند، دروغ نگویند یا حرف‌های بی‌تربیتی نزنند یا ریاضی‌دان، هنرمند، مهندس، پزشک، روان‌شناس یا نویسنده و گرافیست شوند. چون نبوغ، بخشی‌اش ذاتی است، پولدارشدن علاقه می‌خواهد، اخلاق از خانواده ریشه می‌گیرد، وقتِ خالی را مادربزرگ و پرستار هم می‌توانند پر کنند، شغل‌های دنیا هم همه‌اش از دانشگاه در نمی‌آید چون تاجرها و تکنیسین‌ها و مدیران و هنرمندان و ورزشکاران و سیاستمداران تلاش خودشان بیشتر از درس‌های دانشگاه در موفقیت‌هایشان موثر بوده… نه! ما تنها به این دلایل نیست که بچه‌هایمان را مدرسه می‌فرستیم.

ما بچه‌هایمان را مدرسه می‌فرستیم تا بدانند هر روز صبح باید سر ساعتی بیدار شوند، مثل وقتی بزرگ شوند که هر روز باید برای انجام کارهایشان سرِ ساعتی بیدار شوند و امکانش را ندارند تا ساعت مشخصی هم به خانه برگردند.
ما بچه‌ها را مدرسه می‌فرستیم تا ببینند روز اول که وارد کلاس می‌شوند هم‌کلاسی‌هاشان را خودشان انتخاب نکرده‌اند و دیگران به جایشان تصمیم گرفته‌اند تا چه کسانی نُه ماه کنار دست و پشت سر و جلویشان بنشینند و باید تا آخر سال با همه‌ی آنها کنار بیایند و سازگار شوند و با بعضی‌هاشان هم دوست شوند، مثل وقتی بزرگ ‌شوند و شاغل در یک مغازه، اداره و شرکت می‌شوند، همکارانشان بدون مشورت با آنها از پیش انتخاب شده‌اند یا مثل تاکسی و مترو و اتوبوس که همسفرانشان از طبقات و گروه‌های اجتماعی گوناگون پیش از آنها آمده‌اند و باید در شلوغ‌ترین ساعت‌ها به ناچار با آنها همسفر باشند.
ما آنها را مدرسه می‌فرستیم تا بدانند معلم‌ها خیلی وقت‌ها به عمد یا غیرعمد، بین بچه‌ها تبعیض قایل می‌شوند، گاهی زور می‌گویند و عصبانی می‌شوند، مثل وقتی که بزرگ شوند و خیلی از کسانی که به فکرشان خطور نمی‌کند به آنها زور می‌گویند، عصبانی می‌شوند و هیچ‌چیزی هم نمی‌شود بهشان گفت.
ما آنها را مدرسه می‌فرستیم تا بدانند همیشه هم اینجوری نیست که اگر خیلی هم درس خواندی حتماً نمره‌ی خوب می‌گیری حتی گاهی خوب نمی‌خوانی و نمره بدی هم نمی‌گیری. مثل وقتی بزرگ شوند گاهی خیلی تلاش می‌کنند و به نتیجه‌ای که می‌خواهند نمی‌رسند و بعضی وقت‌ها همین‌جوری بهشان خیر و برکت می‌رسد.
ما بچه‌ها را به مدرسه می‌فرستیم تا ببینند خیلی از بچه‌ها دو بهم‌زن هستند، امروز قولی بهش می‌دهند و فردا زیرش می‌زنند، صبح، دوست هستند و ظهر با دیگری دست به یکی می‌کنند، مثل وقتی که بزرگ شوند و بعضی آدم‌ها همین‌جوری هستند.
ما آنها را به مدرسه می‌فرستیم تا بفهمند خیلی وقت‌ها در حیاط مدرسه، ناظم مثل شیر بالا سرشان نیست که ‌بگوید: «انقدر تند ندو!» خیلی وقت‌ها ناظم حواسش نیست و آنها هم یواشکی می‌دوند و «تاق» زمین می‌خورند و زخم و زیل می‌شوند، مثل زمانی که بزرگ شوند و همیشه پلیس بالاسرشان نیست که جریمه کند و توی بلندگو بگوید: «پژو! توقف کن.» و آنها با اتومبیل‌شان توی اتوبان سرعت غیرمجاز می‌رانند و خدای ناکرده به جدول ‌می‌خورند و….
ما بچه‌هایمان را مدرسه می‌فرستیم تا بدانند زنگ ورزش هفته‌ای یک یا دوبار بیشتر نیست. مثل وقتی که بزرگ می‌شوند و می‌بینند خوشی‌ها و تفریح‌های دنیا حتی همان هفته‌ای یک‌بار هم پیش نمی‌آید.
ما آنها را مدرسه می‌فرستیم تا به اردو بروند، شب در جای تنگ و کم‌امکانات بخوابند، غذایی را که دوست ندارند بخورند، گرسنه بمانند و شب‌ها بدون «شب‌بخیر» مامان و بابا به خواب بروند یا در اردو مریض شوند و ببینند که اولیای مدرسه مثل اولیای خانه پرستارشان نیستند، مثل وقتی که بزرگ شوند و مادر و پدرشان را از دست بدهند، بی‌پول شوند یا از همسرشان جدا شوند و بدانند که دنیا به آخر نرسیده و می‌شود زندگی را ادامه داد.
ما به مدرسه می‌فرستیم‌شان تا مدادپاک‌کنِ خوش‌رنگی که به شکل خرگوش یا یک گُل بوده و با ذوق و شوقِ زیاد، دیروز عصر با اصرار، مادرشان برایشان خریده، در یک آن دستِ بغل‌دستی‌شان می‌خورد و پاک‌کن روی زمین چند غلت می‌زند و پای دیگری بی‌اختیار رویش می‌رود و گل چند تکه می‌شود و نه دیگر گل‌، گل می‌شود و نه مادر دوباره مدادپاک‌کن تازه‌ای می‌خرد، مثل وقتی که بزرگ شوند و یک روز از خانه بیرون می‌آیند و می‌بینند اتومبیل‌شان که تمام زندگی‌شان بوده و توی کوچه‌ پارک کرده بودند، اتومبیلی دیگر آمده ضربه‌اش را زده و فرار کرده و قراضه‌اش کرده یا یک شب سرخوشانه از مهمانی به خانه می‌رسند و خانه‌ی آشفته را می‌بینند که دزد آمده و هستی‌شان را بغل زده و رفته.
ما آنها را به مدرسه می‌فرستیم تا روزی را تجربه کنند که در لحظه‌ای معلمی در کلاس، جمله‌ای بگوید که اثر جادویی‌اش تا تمام عمر، روح آنها را تسخیر کند تا وقتی بزرگ شوند بدانند همیشه انسان‌های بزرگی روی زمین خدا نفس می‌کشند و یک جمله، یک کلمه‌ یا حتی یک اشاره‌شان می‌تواند همه‌ی جهان روحی‌شان را برای همیشه دگرگون کند.
ما بچه‌ها را مدرسه می‌فرستیم تا صحنه‌ی منحصربفردی را ببینند. ببینند که وقتی یک‌بار بی هیچ مناسبت، شاخه‌گلی یا نامه کوتاه مهربانانه‌ای را بی‌هوا به معلمشان می‌دهند، چشمان معلم چه کهکشانی می‌شود، مثل روزی که وقتی بزرگ شوند و یک خط نامه یا شاخه گلی را بی‌بهانه به عشق‌هایشان: مادر، پدر، همسر یا فرزندشان هدیه می‌دهند چه حجمی از خورشید را در چشمانشان بارانی می‌کنند.
علی اکبر زین العابدین

برچسب ها: , , ,

مطالب مرتبط

0 نظرات

ارسال نظر

درباره خانه فرهنگ و هنر آفرین

خانه فرهنگ و هنرآفرین با شعار ، “آفرین بر کودک دیروز، امروز و فردا” قصد دارد تا با استفاده از تجربیات خردمندان و پیشکسوتان و با‌ پرورش استعداد های سرشار فرزندان این سرزمین زمینه‌ی رشد و بالندگی را در عرصه فرهنگ و هنر کودک و نوجوان فراهم آورد.

آخرین مطالب

بازتاب مستند خانه فرهنگ و هنر آفرین در مورد بانوی عروسک ساز کازرونی در خبرگزاری ایسنا
در اقصی نقاط کشور؛ ارسال اثرهای کودکان و نوجوانان بر روی بستر خانه فرهنگ و هنر آفرین انجام شد
بی بی قصه دوز هم رفت …

بی بی قصه دوز هم رفت …

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸
مدیر مجموعه خانه فرهنگ و هنر آفرین: انعکاس هیجانات کودکان سیل زده در قاب کلام
نقش‌های کودکان بازمانده از کینه داعش
محققان می‌گویند؛ خواب خوب برای نوجوانان بیش فعال ضروری است
لزوم برنامه‌ریزی دقیق جهت ساخت نمایش‌های دینی ویژه کودکان و نوجوانان
من شیخ دهه هفتادیا و هشتادیام
گزارش خبرآفرین میثاق مغانی از بخش خبری کاربازیا
گزارش خبرآفرین امیرعلی جاهدصدیق از فرودگاه بین‌المللی رامسر
گزارش خبرآفرین امیرعلی جاهدصدیق از قلعه مارکوه در رامسر
گزارش خبرآفرین فاطمه فولادیان از منزل امام خمینی در شهر نجف